اعتراف، شايد روي يک کاغذ بي خط...
نمي دونم چرا ولي امروز از اين معتادها که به قول خودش مدير يه شرکت بوده و يه دفعه به اين روز افتاده بهم گير داد که پول بهش بدم٬ ولي من هيچي ندادم !! يکي هم ميخواست تو ماشين که بودم بهم گل بفروشه اما نخريدم.. حالا بگذريم از اونايي که گير ندادن و من همينجوري از کنارشونرد شدم . الان يکدفعه يادش افتادم و از دست خودم خيلی شاکيم !! عذاب وجدان گرفتم.. خيلي سنگدل شدم نه ؟!! يعني من هموني هستم که يه وقتي عمري گدا از کنارم دست خالي بر نميگشت؟!! باز جاي شکرش باقيه که الان افسوس ميخورم که چرا اينجوري شدم ٬ ميترسم يه روزي بياد کهصد تا گدا ببينم و عين خيالم نباشه ٬ هيچ وقت هم دچار اين افسوس نشم . خلاصه سياهي کم کم سراغ دل آدما مياد:( ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:5 PM توسط Ms
|