از موقعی که اون حرف رو از بابام شنیدم ، بهم ریختم .. بد بهم ریختم .. نشستم دارم گریه میکنم .. دارم فک میکنم اگه این اتفاق افتاده بود ، امروز من تو ختم بودم .. ختم بابام ! پشتم خالی شد ، پشتم بد خالی شد ، انگار هلم دادن از یه بلندی پرتم کردن پایین ..
عین دیوونه ها هی دارم میگم ینی امروز بابامو چال کرده بودن مثلن .. هی دارن میگن خفه شو ! خفه شو ! خدا نکنه ، این حرفو نزن .. اما اگه این حرف رو هرکی غیر بابام میگفت بهم تف میکردم تو صورتش ، میگفتم زر نزن .. اما بابام .. ینی من امروز ..
دو سه روز پیش سرم درد میکرد ، از یه موضوعی هم ناراحت بودم ، نشسته بودم پای کامپیوتر ، هیچ کاری ام نمیکردم ، پاهامو جمع کرده بودم تو شکمم مانیتور رو نگاه میکردم ، یه دفه در اتاق باز شد ، بابام اومد تو اتاق ، اومد بالا سرم ، فک کردم میخواد چیزی بگه ، اومد بالا سرم ، بدون اینکه چیزی بگه بوسم کرد و رفت ..
انقدر حال و هوام عوض شد .. بعد الان دارم فک میکنم ، ینی اگه واقعن اون اتفاق پیش اومده بود ، همه ی این چیزا تعطیل شده بود ؟ دیگه کسی نبود هر روز بهم بگه : امروز موهاتو چه مدلی درست میکنی؟ یا هی بگه همه ی این خونه و زندگیم واسه کیه ؟ واسه دختر کوچیکم .. یا هر وقت میرفتم تو فکر میگفت ، کی بچه ی منو اذیت کرده ؟ .. اوف .. خدا نکن این کارو با من .. من باید زودتر از همه برم ، میفهمی که ؟
داغون شدم ..