چرندیات ..


کامو میگه : هنگامي که زندگي مي کنيم هيچ چيز رخ نمي دهد صحنه ها عوض مي شوند آدمها داخل مي شوند و بيرون مي روند همه اش همين . اصلا آغازي در بين نيست . روزها بدون علت به روزهاي ديگر افزوده مي شوند اين افزايشي بي پايان و يکنواخت است..

خیلی وقته همه چی واسم بی معنا شده ، یه زندگی روتین ، پوچ و مسخره .. زندگی ای که حتی یه اپسیلون به زندگی ایده آلی که تو ذهنمه شبیه نیست ..
 خودمو دارم خفه میکنم که بعد لیسانسم از این کشور برم ، ولی به حرف آسونه .. نه معدل درست و حسابی دارم که بورس بشم نه زبانم اونقدرا خوبه که بخوام برم .. یاد بچه گی ها می افتم که هنوز الفبای فارسی رو بلد نبودم منو میفرستادن کلاس زبان ، همیشه از انگلیسی بدم میومد ، اصلن هرچیزی که همه برن طرفش منو زده میکنه . هیچ وقت انگلیسی رو دوست نداشتم ، یه 10 سالی کلاس زبان رفتم ، خیلی هم خوب پیش رفتم اما یهو ول کردم و دیگه سراغش نرفتم ! همه چی یادم رفت .. 
بعد میشینم فکر میکنم میگم خب پس مجبورم همینجا بمونم .. آمریکا عنه ؟
بحث سر فروختن خونه میشه من طبق معمول قاطی میکنم ، داد و بیداد که من تو آپارتمان زندگی نمیکنم .. اصلن مگه میشه آدم جایی زندگی کنه که حیاط نداشته باشه ؟ حتی تصورشم واسه م مشکله ، دوباره میشینم فک میکنم میگم : اخه دیوونه تو که انقدر وابسته به خونه ای اونوقت ادعا میکنی میتونی بری اونور و دیگه هم بر نگردی ایران ؟ باز به در بسته میخورم .. 
دیشب خودمو گذاشته م جای یه کسی که از آسمون داره زمین رو نگاه میکنه ، تصور خونه ها که عینه قوطی کبریت کنار هم قرار گرفته ن واسه م خنده دار بود ! پیش خودم میگفتم چقدر همه چی مسخره س ، چی میشد اصن خونه ای وجود نداشت ؟ هیچ نسبتی ، هیچ خانواده ای .. دور همی زندگی میکردیم زیر سقف آسمون ؟ هوم ؟ فکرهای ت.ت زیاد میاد تو ذهنم ..

یاد جمله ی میلان کوندرا تو کتاب زندگی جای دیگری است افتادم ، میگه : 
شروع آزادی از جایی نیست که پدر و مادرها پس زده شده و یا به خاک سپرده باشند ، بلکه از جایی است که آنها نیستند : 
جایی که انسان به دنیا می آید بدون اینکه بداند از چه کسی ..
جایی که انسان از یک تخم پرتاب شده در جنگل به دنیا میاید .. 

جایی که انسان از آسمان تُف شده است و بدون کمترین احساسی از سپاس قدم در این دنیا میگذارد ..

خیلی خوبه اینطوری! اونوقت دیگه نگران هیچی نیستی ، ولی الان واسه خودکشی هم باید نگران خانواده ت باشی .. آخه مگه میشه آدم خودشو خلاص کنه وقتی پدر و مادرش هستن ؟ جواب نگاه های باباشو کی میخواد بده ؟ من عاشق خانواده مم ، الانم همه جوره دارم به میل اونا زندگی میکنم ، خیلی راحت میتونم موقعیتی جور کنم که حتی واسه یه روز برم کارهایی که خودم دوست دارمو انجام بدم ، اما وجدانم نمیزاره ، وقتی تو یه موردی اوکی میدم بهشون عمرن بزنم زیر حرفم ، تصور اینکه بخوام از اعتمادشون سوء استفاده کنم حالمو بد میکنه .. انقدر میشینم فکر میکنم که مثلن اگه فیلان کارو انجام بدم خیانت میکنم بهشون بعد یاد حرف دوستم می افتم که همیشه بهم میگه : تو دگر آزاری نداری خود آزاری داری !! 
پیش خودم میگم آخه من تا کجا باید کوتاه بیام ؟ تا چند سال ؟ پس کی میشه من به میل خودم زندگی کنم ؟ کی میشه بدون فکر از واکنش های دیگران کارهایی که دوست دارمو انجام بدم ؟ بعد یاد دوران مدرسه می افتم ، همیشه منو با خواهرام مقایسه میکردن ، تصور اینکه من نسبت دور داشته باشم با اونا واسشون تعجب برانگیز بود چه برسه خواهرشونم باشم ، مدرسه ای که کل افتخاراتشون خواهرای من بود ، من انضباطم 15 ، 16 میشد .. خب چی میشد منم یه کم تفکرات و اخلاقم شبیه اونا بود ؟ خب چرا من اینجوری شدم ، نمیدونم واقعن نمیدونم ، آخه این همه تفاوت از کجا ناشی میشه ؟  فقط اینو میدونم خیلی از اعتقاد ها و علایق من واسه اونا تعریف نشده ست ، خیلی از رفتار های اونا هم واسه من خنده دار .. سخته کنار اومدن .. سخته ..


این روزا حس میکنم افتادم تو یه دایره ، هی تلاش میکنم اما در نهایت دارم دور خودم میچرخم .. 
اصلن به قول کافکا زندگي به زحمت زيستن نمي ارزد ، بخدا نمی ارزد .. 

ببخشید شما ؟!


دیروز فقط واسه اینکه خونه نباشم رفتم دانشگاه ، نه کلاسی داشتم نه کاری داشتم . نشسته بودم تو کتابخونه و طبق معمول که تنها راه سرگرمیم گوشیمه ، در آوردم و شروع کردم به خوندن نوت های گوشیم .. همینجوری از بالا داشتم میخوندم تا رسیدم به تاریخ 19 مرداد 89  دیدم یه نوت نوشته م با این محتوا : 

"بعد از دو سال [یه کلمه ی انگلیسی ِعجیب و غریب ] رو دیدم ، یه زمانی چقدر دوستش داشتم ، یکی دو هفته پیش تو فکرم بود! "

حالا از اون موقع هرچی فکر میکنم به ذهنم نمیرسه منظورم از اون کلمه / اسم کی بود.. چه کسی رو دیده بودم ؟ کی بوده من قبلن دوستش داشتم ؟ بعد هی پیش خودم میگم شاید رمزی نوشتم ، اما اصلن کلمه هاش با هم جور در نمیاد که یه اسم رو بده  ، انقدر به ذهنم فشار آوردم تا فهمیدم اون روز تا 8:30 شب دانشگاه بودم ، آزمایشگاه مدار الکترونیکی داشتم ، سر اون کلاس هم فقط دو تا پسر بودن که اصلن جزء آدم حساب نمیشن . 
گوشی منم که هیچکس بهش دسترسی نداره ، اگه دست کسی هم باشه نمیاد تو گوشی من نوت بزنه .. انگار یکی یه قسمت از حافظه م رو پاک کرده ، چون واقعن یادم نمیاد این نوت رو نوشته باشم  ..

- هرکی هستی که من 2 سال پیش دوستت داشتم و 19 مرداد دیدمت بیا خودتو معرفی کن لطفن ، دو روزه فکرم رو مشغول کردی .. 

کیست مرا یاری کند ؟ هیشکی


یکی از پر استرس ترین هفته های عمرم رو دارم میگذرونم ، تا دوشنبه هم باید مشکلم حل شه و تنها موقعی هست که هیچکسی رو ندارم که همراهم باشه و کمکم کنه ، یکی از خواهرام سر کاره و اون یکی هم امتحان جامع دکترا داره . تنهام و میترسم  .. همیشه وقتی با خواهرم حرف میزنم بهش میگم تو خیلی همه چی رو بزرگ میکنی ، بابا تیک ایت ایزی و .. اما خودم موندم ، یه حرف ساده س و اگه ته تهش رو نگاه کنم میدونم تنها راه من نیست که بخوام نگران باشم ، اما دلیل این همه استرس و ترس رو نمیدونم . هی میخوام خودمو سرگرم کنم و فک نکنم بهش اما نمیشه ..

نمیدونم شاید به خاطر اینه که هیچ وقت عادت نداشتم یه حرف رو بیشتر از یه بار به کسی بزنم ، معمولن هم همه کارهام همون دفه اول انجام شده .. سختمه واسه بار سوم ..
شاید هم به خاطر اینه که همیشه خانواده م پشتم بودن ، هیچ وقت سخت نگذشته بهم ، همیشه اونا جورم رو کشیدن .. 
بله من آدمی هستم که از پس کوچکترین کارهای خودم هم بر نمیام .. عرضه ی یه حرف زدن ساده رو ندارم ، زود عصبی میشم و گند میزنم به همه چی .. همونطور که بابام گفت : تو خیلی بچه ای.. وقتی رفتی سر کار میفهمی که دنیا همیشه یه میل تو نیست ، همیشه اینجوری نیست که دستور بدی و همه چی واسه ت فراهم باشه ، با این غرورت به هیجا نمیرسی   .. 

اصن من بچه ، من لوس ، من بی عرضه ، من مغرور  اما خدا من یه آدم بزرگتر میخوام  همراهم باشه خب ؟

دعا کنید حل شه ..