دل نوشت
- یه قانونی باید بزارن که مادر آدم نباید از در خونه بره بیرون چه برسه به اینکه بره مسافرت ! هر وقت از خونه میام بیرون یاد حرفاش می افتم که همیشه تکرار میشه : از خیابون رد میشی مواظب باش - رسیدی زنگ بزن - سوار هر ماشینی نشو - برو خدا به همرات .
مامانم یه روز خونه نباشه قشنگ نبودش احساس میشه ، کلن انگار یه ور خونه خالیه .. از وقتی که فهمید داره مادربزرگ میشه ( بله من دارم عمه(!) میشم ) فشار خون و دیابت و .. هرچی مریضی داشت یهو خوب شد بس که خوشحال شد ..
- یه قانون دیگه هم باید بزارن که خواهر آدم هم نباید بیشتر از دو روز غیبت داشته باشه .. خواهرم یه عادت بدی که داره اینه که روزی 20 دفعه ایمیلشو چک میکنه ، منتظر ببینه مقاله ش اکسپت میشه یا نه ، بعد من هر دفعه میشینم پای پی سی میاد میگه ایمیل iust ( ایمیل دانشگاه علم و صنعت) چک کن . هر 2 ساعت یه بار میاد تو اتاق این تکرار میشه حالا از موقعی که نیست ناخودآگاه میرم تو ایمیلش .. جاش خالیه زیاد .. دلم واسه وقت هایی که بعد از یک ساعت و نیم نماز خوندن از اتاق میومد بیرون و چشماش خیس ِ خیس بود ، میگفتم آخه تو چجوری گریه ت میگیره ؟ سرشو مینداخت پایین و هیچی نمیگفت؛ تنگ شده .. یه وقت هایی میومد پیشم حرف بزنه من همیشه ساز مخالف بودم باهاش ، قهر میکرد و میگفت تو هیچ وقت با من موافق نیستی دیگه باهات حرف نمیزنم .. کجایی فیونا ؟ :))
- بابای آدم هم همینجور .. یعنی چی آدم باباش خونه نباشه ؟ پس کی باشه هر دفعه بپرسه امروز غذا اون چیزی که دوست داشتی بود یا نه ؟ بعد اگه بگم نه به مامانم میگه آخه تو چرا یه غذای دیگه واسه بچه درست نکردی .. یا هر دفعه بیاد تو اتاق بگه تو چی کار میکنی هر دفه موهات انقدر فرفری میشه ؟ .. بابای آدم باید باشه که وقتی غر میزنم ماشین نیست از دانشگاه بیام خونه ، مسافرتش رو کنسل میکنه که خودش بیاد دنبالم .. دلم تنگ شده ، دیگه الانا میومد تو اتاق که دختر بگیر بخواب صبح زود بیدار شو درس بخون .. حالا من که درس نمیخونم اما هر وقت پای کامپیوترم فکر میکنه دارم درس میخونم .. بابای آدم باید باشه که بگه این مسی در دو حالت حالش خوبه : یکی اینکه امتحانشو خوب بده ، یکی دیگه م اینکه غذاش به موقع حاضر باشه :))
کلن باید قانون بزارن موقع امتحانای من هیشکی حق نداره جایی بره ! بله ! ینی چی خونه انقدر سوت و کوره ؟
یه سری آهنگا شر میشه تو گودر کلن حال آدمو دگرگون میکنه ( هایده - ای خدا) ، گوش دادم یهو دلم گرفت اینارو نوشتم . حالا بگید لوس و بچه ننه و این حرفا .. چی کار کنم ؟ به درک
پ.ن : رفتن مشهد .
وجدان
پیش نوشت : از امتحان اومدم خونه ، خسته بودم چون از دیشب تا حالا بیدارم ، ناخواسته یه چیزی به مامانم گفتم که ناراحت شد اومدم تو اتاق عذاب وجدان گرفتم ، اومدم تو وبلاگم یه کم غر بزنم دیدم بلاگفا داون شده ، رفتم فیس بوک همینجوری میرفتم عقب نوشته های روی وال م رو میخوندم که رسیدم به این نوشته ی پایین ..
دخترک دستان یخ زده ی مرد را با ترحم گرفت و مرد عینک سیاه با لبخندی مرموز گفت:اولین کوچه ی بن بست قبل از میدان , بپیچ تویش دخترم...
توضیح : جمله ی بالا یه مینیماله که دوستم راجع به من نوشته ( سلام عاطی) ، کلن جنبه ی فان داره . بعد از مدت ها وقتی دوباره خوندم یک ربع داشتم میخندیدم . دیدم یه کم به چیزی که میخوام راجع بهش حرف بزنم نزدیکه واسه همین میخوام یه توضیح بدم راجع به نوشته ش :
ماجرا این بود که من سر خیابون 16 آذر یه پیرمرد نابینا دیدم ، گفت دخترم میخوام برم اونور خیابون ، دستشو گرفتم بردم اونور خیابون گفت دخترم میخوام برم میدون انقلاب منو میبری ؟ گفتم باشه .. دستشو گرفته بودم با هم داشتیم میرفتیم سمت انقلاب ، تو راه دو تا از دوستام که باهاشون قرار داشتم رو دیدم . اونا منو با پیرمرده دس تو دس دیدن شوکه شدن ، گفتم الان میام . بردمش میدون انقلاب ، گفت دخترم مسجد کجاست ؟ میشه منو ببری مسجد ؟ گفتم والا بلد نیستم ، - بابام همیشه میگه دختر تو از کل تهران فقط ونک رو بلدی ؟ - نمیدونستم مسجد کجاست ، از طرفی دوستام منتظرم بودن هی زنگ میزدن به موبایلم ، پیرمرده رو بردم اونور خیابون همون طرف های مترو انقلاب ، بعد خدافظی کردم برگشتم . دوستام خب خندیدن بهم که تو دیوونه ای این کار هارو میکنی و الان دو تا بال درآوردی فرشته ی مهربون و این حرفا .. کاری ندارم به این چیزا ، این جریان واسه 23 فروردینه ، ولی شاید باورتون نشه از اون موقع من این عذاب وجدان رو دارم که چرا پیرمرده رو تا مسجد نرسوندم .. یعنی روزی نیست که نگم خدا منو ببخش ، غلط کردم پیرمرد نابینا رو وسط انقلاب ول کردم.. نمیدونم چرا همش قیافه ش میاد جلو چشمم ..
ینی خدا از همه یه ذره وجدان گرفته ریخته تو وجود من ، سر هر موضوعی که خودم مقصر باشم / یکی دیگه مقصر باشه / جریان کلن به من ربطی نداشته باشه / به من ربط داشته باشه ، ینی سر هر چیز بی ربط و با ربطی من عذاب وجدان میگیرم ..
خسته شدم ، موقع امتحاناست ، استرس دارم . دوستم زنگ میزنه جواب تلفنش رو نمیدم بعد یه عذاب وجدانی میگیرم که چرا عن میکنم خودمو ، شاید کار واجب داره ..
من زیاد چایی میخورم و متاسفانه همیشه توقع دارم چایی حاضر و آماده باشه .. ساعت 8 از تو خیابون زنگ زدم به مامانم که دارم میام خونه چایی حاضر کن واسم ، اومدم دیدم چایی حاضر نیس عصبی شدم یه چیزی گفتم ، بعد اومدم تو اتاق عذاب وجدان گرفتم که این بنده خدا که روزی 14 تا قرص میخوره مگه نوکر منه ..
اصلن خدا میشه یه کم از شدت وجدان من کم کنی ؟ نمیخوام بی وجدان بشم مث خیلی ها که هزار تا کار میکنن ولی عین خیالشون نیس ، فقط میخوام دیگه به این شدت نباشه .. خسته شدم بس که هی فک کردم الان فیلانی از حرفم ناراحت شده یا نه ؟ الان کاری که انجام میدم درسته یا نه ؟ الان چه غلطی کنم ؟
والا کی به فکر خوشحالی یا ناراحتیه منه آخه .. اه اه اه
چه آسون میشه منو کشت ..
اولین باره تو وبلاگم میخوام از همین چندتا دوستام که اینجارو میخونن بخوام واسم دعا کنن که جزوه م پیدا شه ..
من هفته ی دیگه امتحانام شروع میشه و دفترم رو که توش جزوه ی 18 واحد درسامو نوشته بودم رو گم کردم/ جا گذاشتم ؟ دزدیدن ؟ نمیدونم ..
الان که دارم این پست رو مینویسم چشمام خیسه خیسه ، عملن دارم زار میزنم .. ینی دلم واسه وقتی که سر این جزوه ها گذاشتم میسوزه .. 1 ساعت پیش رفتم سر کیفم و دیدم نیس .. دیروز تا 7 دانشگاه بودم ، امیدوارم فردا برم و سر کلاس جا مونده باشه نه چیز دیگه ای ..
انقدر ناراحت شدم که تا الان دارم میلرزم ، هم قلبم درد گرفت هم معده م میسوزه .. ینی کلن فکر نکنم تا فردا دووم بیارم ..
دارم گریه میکنم بابام میگه چی شده ؟ میگم جزوه م گم شده ، بدبخت شدم .. میگه خدا نکنه به خاطر یه جزوه آخه .. ؟
آره .. کلی نمونه سوال و کوفت و زهرمار توش بود .. بدبخت شدم چون یه درسی که خیلی واسش زحمت کشیدم و هیچکدوم از دوستام ندارن که بخوام ازشون جزوه بگیرم رو توش نوشته بودم .. وای حتی فکرشم داغونم میکنه ..
خدا کنه تو دانشگاه باشه ..
یک روزی همسفر بودی ، رهگذر امروز ..
"سلام
فقط آمدم تا به تو، که هرگزاینجا نبوده ای، بگویم که دیروز دوباره بعد از مدت ها دیدمت و تو دیروز هم مرا دوست نمیداشتی ، من هم دیگر دوستت نداشتم.."
تکمیلی : هیچ وقت فکرش رو نمیکردم یک روزی بخوام اینجوری باهات روبرو بشم.. هیچ وقت انقدر عادی نبودی برام .. تنها فرق این دفعه با یک سال و نیم پیش این بود که به جای اینکه با دیدنت سرخ و سفید بشم و فرار کنم ، همچنان به راهم ادامه دادم و کار خودمو کردم..
گفته بودم من هیچ وقت حد وسط ندارم ، یا همه چی یا هیچی .. یا یه نفر واسم خیلی ارزش داره ، یا اصلن بود و نبودش واسم فرقی نمیکنه ، آدمها یهو از چشمم می افتن ..
خیلی وقته یا بهتره بگم یک ساله که جزء دسته ی دوم شدی (ولی به چه قیمتی؟) ..
پ.ن: کل پست یکی از نوشته های محسن سزارِ (+) ، فقط یه کم/خیلی؟ تغییرش دادم .