خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم ..
هدفون گذاشتم تو گوشم ، صدای آهنگو زیاد کردم داره میخونه : حالا دستات تو دستام نگاتم تو نگام ، این چه حسیه، چه حالیه ، چرا من رو هوام ؟این چه حسیه ، چه حالیه .. *
این آهنگ (+) ریتم وحشتناکی داره ، حتی میشه باهاش مست شد و رقصید . چقدر خوشبختِ کسی که مخاطب این آهنگه ..
رفتم تو فکر .. دلم برای دوست داشتنهام تنگ شده ، برای نگران شدنهام ، برای حس و حال عجیب اون دوران .. فقط دلتنگ شدم .. مطمئن هستم تا مدتها ، شاید سالها ، شاید هم دیگه اتفاق نیافته ولی میدونم که حالا حالاها دیگه نمیتونم اون حس وحالها رو تجربه کنم .. احساس میکنم نصف مغزم فلجه .. احساس میکنم فکرم بیحس شده ، واکنشی نداره .. مرور میکنه، سرگردون میشه، صداش در نمیاد ، نمیدونه چی بگه، چیکار کنه .. خستهم از این ریتم یکنواخت .. وقتی میبینم یه نفر میگه فیلانیُ دوست دارم و تلاش میکنه بهش برسه خندهم میگیره و بعدش دلگیر میشم ، میگم آخرش میخواد چی بشه ؟ وقتی رسیدی بهش چه اتفاقی قراره بیافته ؟ این ثابت شده به من که آدمها ظرفیت دوست داشته شدن رو ندارن .. پس کل این پروسه وقت تلفکردنِ ، آخرشم باید با یه عالمه دکتر سر و کله بزنی تا بتونی بخوابی ، بتونی بگذری از این همه اتفاقاتی که برات پیش اومده ، بتونی زندگی کنی ..
همیشه جوری زندگی کردم که خاطرهی بد کسی نباشم ، تا اونجایی که تونستم نذاشتم کسی از دستم دلخور بشه .. دوست با معرفتی نبودم ولی اخلاق و رفتارم با همه یه جور بوده ..
دارم فکر میکنم چقدر بده آدم خاطرهی بد یک نفر باشه ، چقدر بده وقتی تو فکر یا ذهن کسی میاد بدترین حس ممکن رو تو اون فرد زنده کنه .. چقدر بده بدیهای یک آدم خیلی پر رنگتر از خوبیهاش باشه .. چقدر بده با آدمی که صادقانه دوستمون داره کاری کنیم که دیگه هیچ وقت نخواد دوست داشتن رو تجربه کنه ..
چقدر بده آدم نتونه از اشتباهات یک نفر بگذره ..
چقدر بخشیدن سخت ِ
و نبخشیدن سختتر ..