در نکوهش پستی که بیهوده نوشته شود!
یک شب هایی ( مث دو شب پیش) آدم "حال من دست خودم نیست" میشه ! میاد ساعت 3:30 شب پست قبل رو مینویسه !
یک روزهایی هم آدم حالش میاد دست خودش (مث امروز) میبینه چهمه ناله شده وبلاگش ! اونوقت میاد این پست رو مینویسه ..
میدونم سر تا پای وبلاگم ناله شده ، خب من هیچ وقت از ناراحتی هام با کسی حرف نزدم ینی کلن آدمی نیستم که بشینم واسه طرف مقابلم تعریف کنم وای مثلن فیلان اتفاق افتاد یا هرچی .. اگر هم تو این وبلاگ ننویسم که خب خل میشم ، آدم مگه چقد میتونه بریزه تو خودش ! ولی خب الان که نگاه میکنم میبینم زیادم خوب نیس دارم دشمن شاد میشم ، چون خیلی ها هستن اطرافم که یکی از تفریحاتشون اینه که منو ناراحت ببینن..
والا اصلن اینجوری نیست که من کل روز بشینم زانوی غم بغل بگیرم که وای اینجوری شد اونجوری شد ، نه ! آخه واسه کی بخوام اینکارو کنم ؟ همیشه دوست داشتم تنهایی رو ، همیشه هم سعی کردم تا اونجایی که میتونم اطرافمو خلوت کنم که الان هم واقعن به اون شرایط دلخواهم رسیدم . ولی بعضی موقع ها ، بعضی شب ها یهو یه آهنگ یا یه قسمتی از فیلم همچین تو رو یاد یه خاطره ای میندازه که ناخود آگاه بهم میریزی و تو اوج ناراحتی یه پست مینویسی!
زندگی در جریانه چه ناراحت باشی چه خوشحال ، چه با اون کسی که میخوای باشی چه نباشی ، فقط بعضی روزها محرکی نیست که تو رو یه قدم جلو ببره ..
خلاصه به لطف ترم تابستونی ای که برداشتم خیلی زودتر از اون چیزی که فک میکردم داره تابستونم میگذره بدون اینکه وقت داشته باشم به چیزی یا کسی فکر کنم . من اون زندگی ای که میخواستم رو بدست آوردم و خدا هم یجورایی داره کمکم میکنه . همه ی اینارو گفتم که یه عده سوء برداشت نکنن ، اعتراف میکنم که من آدمی هستم که وقتی ناراحتم یا عصبانی بدون فکر عمل میکنم ، همیشه هم سرم به سنگ میخوره اما کیه که بخواد از اشتباهاتش درس بگیره .. در نتیجه در این دو حالت که هستم اصلن منو جدی نگیرید !
همینجوری : مرا اینگونه باور
کن... کمی تنها، کمی بی کس، کمی از یادها رفته، خدا هم ترک ما کرده،خدا دیگر کجا
رفته؟!نمی دانم مرا آیا گناهی هست؟
+ تیتر از گودر با کمی دخل و تصرف