یه مکان‌هایی و حرفهایی تو زندگی آدم هست که انقدر ازشون خاطره‌های خوب داری که همیشه ته مغزت مثل یه شی روشن نور میده، در بیشتر مواقع هم آدم دوست داره خیلی چیزها رو از دست بده تا دوباره اون‌ها رو تجربه کنه. برعکس این قضیه هم صادق هستش، از بعضی چیزها انقدر خاطه‌ی بد داری و انقدر تو مغزت تاریک هستند که همیشه سعی داری ازشون فرار کنی و هیچ‌وقت سراغشون نری .

من از اون دسته آدمهایی هستم که اهمیت میدم به این موضوع، اول چند دسته از اونهایی که حس خوب بهم میدن رو مینویسم.

بوفه حاجی - زمستون 87
پارک تو ایران زمین
حیاط دانشکده برق - ماه رمضون 88

خاطره بد

لابی مکانیک
پارک ملت
کافه پراگ
سینما آزادی

اعترافی عمیق ..

پیش‌نوشت: از آخرین پستی که نوشته‌م یک سال گذشته، این بار تصمیم گرفتم به‌جای پست‌های کلیشه‌ای که هر سال موقع تولدم مینوشتم حرف دلم رو بنویسم.

 

1سال و نیم پیش آدمی رو دوس داشتم که منو دوس نداشت. تنها چیزهایی که از اون رابطه یادم میاد دوست داشتن بی‌قید و شرط و درد و تحقیری بود که خودم به خودم میدادم.

یه جا خونده بودم که میگفت: تعادل اصل اول رابطه ست، این چیزیه که الان می‌فهمم و اون موقع هیچ درکی ازش نداشتم. اون از من با تجربه‌تر و حتی آگاه‌تر بود و من با چیزی که امروز هستم کیلومترها فرق داشتم.

 1 سال درد کشیدن از من که موجودی زنده، غمیگن ولی عاشق بود آروم آروم گرگ زخمی بارون زده ساخت. کسی که فهمیده بود دوست داشتن و دوست داشته نشدن خیلی دردناک و درد نادیده گرفته شدن خارج از تحمل آدمه. فهمیده بودم که تمام این مدت اون نبود که منو نادیده می‌گرفت. من بودم که نادیده گرفته شدن خودم توسط یه آدمی رو نادیده گرفتم.

روز آخری که رابطه تموم شده بود روزی بود که فهمیدم دریچه‌های احساسم برای همیشه بسته شدن. . به خودم گفتم احمقم اگه درس نگیرم. احمقم اگه بذارم کسی دوباره اذیتم کنه.  نمی‌خواستم دیگه هیچ وقت به خاطر دیده نشدن آسیب ببینم.نمی‌خواستم خودم مسئول له شدن خودم باشم. با خودم قرار گذاشتم دیگه هیچ وقت نذارم کسی آزارم بده. راهش هم خیلی راحت بود. کافی بود کاری کنم که کسی رو دوست نداشته باشم. منظورم اینه با همه وجودم دوست نداشته باشم. حداقل تا وقتی که بفهمم اون با همه وجودش منو دوست داره.

 سعی کردم یادم بمونه دوست داشتن بی قید و شرط آدم ها بدون اینکه بخوای لمسشون کنی بدون اینکه چیزی ازشون بخوای و هیچ چشم داشتی نداشته باشی و فقط و فقط از بودنشون لذت ببری و به تن صداشون، به طرز راه رفتن به تیکه کلامشون و به طرز خندیدنشون فکر کنی ینی چی..

تقریبن 2 سال از اون روزا میگذره و من کارمو خوب یاد گرفتم. دیگه کسی رو دوست نداشتم که منو دوست نداشته باشه. تمام کسانی که دوستشون داشتم منو دوست داشتن. ولی اتفاقی که افتاد این بود که اون عشق و دوست داشتن رو فقط یک بار تجربه کردم اونم برای آدمی که نمیدید و نیمخواست و متاسفانه حقش بود که نبینه و نخواد..