سفر کردم که از یادم بری ، دیدم ..

 

میشه گفت تنها هدف من از سفر  فراموش کردن یه سری اتفاقات بد بود ..
وضعیتم انقدر بد بود که به هرچیزی چنگ میزدم تا بتونم یه کمی از این فضا دور بشم .. خیلی راحت همه چی درست شد ، باور نمیکردم مامانم انقدر راحت قبول کنه ..
خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم دلم واسه اونجا تنگ شد .. وقتی تو قطار دوستام میگفتن سال دیگه م میای ؟ میگفتم عمرن !! اما وقتی رسیدم خونه .. وقتی شب شد ، یاد خندیدنامون ، مسخره بازیامون افتادم ، یاد لحظه هایی که یکی از ما 6تا میرفت تو فکر و بقیه با هر روشی که بلد بودن سعی میکردن بخندوننش ، چقدر خوب بود و زود گذشت ..  ما 6تا شده بودیم مث اخراجیها ..
از روز اولی که رفتیم ، من هی غر میزدم ، گرمای طاقت فرسا ، نبودن چایی و نت ، پشه هایی که فقط منو میخوردن  .. دیگه معروف شده بودم اونجا به "بچه ننه ، لوس " .. دوستام خیلی هوامو داشتن ، بنده خداها همش حواسشون به من بود .. روز دومی که مریض شدم و مجبور شدم برم بیمارستان زیر سرُم ، وقتی دوستام نتونستن باهام بیان ، عجیب احساس تنهایی کردم ، عینه بچه ها ، دلم واسه موقعی که تو تهران مامانم انقد صبر میکرد تا سرمم تموم شه ، میومدم خونه خواهرم بغلم میکرد و سریع سوپ و آبمیوه می آورد ، تنگ شد .. فهمیدم خیلی بچه تر و وابسته تر از اونی هستم که بخوام به زندگی مستقل فک کنم .. همیشه بودن کسایی که کارامو انجام بدن ، تا اراده میکردم ، همه چی جلوم بود ، فقط دستور دادن رو بلد بودم ، سختی ای رو ندیدم و حس نکردم ، این سفر باعث شدخیلی چیزا یاد بگیرم ..
اونجا خیلی چیزا گفتن ، خیلی حرفا زده شد اما من هیچ حس و حالی نداشتم ، به قول ابیمن خالی از عاطفه و خشم ..  دقیقن خالی بودم ، فکرم ، ذهنم ، وجودم خالی از همه چی بود .. جاهایی رفتیم که همه با تمام وجود گریه میکردن ، همه .. اما تنها من بودم که همین جوری مات نگاه میکردم .. چیزی رو نداشتم که بهش فک کنم ، تنها دغدغه م اونجا گرمای هوا بود که اونم از 4 به بعد حل میشد ..  اونجا فکر و اعتقادات من با همشون فرق میکرد ، به قول دوستم در مقابل حرفای همشون گارد میگرفتم ، کلن اونجا هیچ چیزش به من نمیخورد . وقتی اونجا بودیم ، روز شمار گذشته بودیم کی برمیگردیم ، من از روز دوم به دوستم سپرده بودم بلیط قطار ، هواپیما ، هرچی هست بگیره واسم تا برگردم خونه ..  استرسی که موقع برگشت کشیدیم ، ترس جاموندن از قطار و کارهای سپیده برای روحیه دادن به ما ..  همه ش عالی بود ..  اما خیلی زودتر از اون چیزی که فک میکردم گذشت ..دلم واسه همه چیزش تنگ میشه .. 


پ.ن 1 : بخونید 
پ.ن 2 : عکس از خودم با موبایلم :> 
پ.ن 3 : پارسال تو وبلاگ مخفی ای که داشتم خلاصه ی تمام ماههایی که گذشت رو نوشتم ، اما الان چیزی یادم نمیاد که بنویسم ، فقط میگم سال 88  واسه من سال خوبی نبود ، دوستش نداشتم .. شاید 89 ..

ما هم زمانی رویایی داشتیم ..

اوايل کلن تو همه چيز اختلاف نظر داشتيم ، اون هميشه ساده بود و من فکرم تو تجملات .. گذشت ، خيلي بيشتر با هم صميمي شديم ،  اون حرف ميزد و من گوش ميدادم ، هنوز حرفش تموم نشده بود ، من ميگفتم اون گوش ميداد .. ديگه مث قبل رفتارمون سينوسي نبود  .. يکي شديم ، با هم گريه کرديم و خنديديم ، با هم مريض شديم ، با هم افسرده شديم  ..

.

.

بين من و تو اين همه فاصله بود .. چي باعث شد انقدر شبيه هم بشيم ؟ 

شايد کلن بي خيال همه چي شديم .. 
آرزوهامون
..  علاقه هامون ..  

پ.ن 1: رونوشت نداره .. شايد يه داستان .. شايد حرف دل !  .. شايد .. 
پ.ن 2 : دارم ميرم جايي که با اعتقاداتم يه دنيا فاصله س ، شاید خوب شدم ، شایدم نه  .. به قول دوستي
 : پشت سرم کاسه اي آب بريزيد و شکيباييتان را در کوله بارم بگنجانيد تا در اين مسير طولاني طاقت بياورم..

حسی نیست برای احساس ..


 8 / اسفند / 1387

یک سال گذشت .. شد یکی از بدترین روزهای عمرم  .. 

- وقتی تو خیابون ولیعصر داشتم گریه میکردم ، اس ام اس های تو بود که آرومم کرد .. 
آخه من که داشتم می رفتم از اینجا .. اگه رفته بودم شاید اصن با هیشکدومتون آشنا نمیشدم .. شاید اصلن سرنوشتم این نبود .. 

مطمئن باش وقتی یه روزی از گم و گوری در اومدی و دیدمت تنها چیزی که ازم میشنوی اینه :
با تمام وجود ازت متنفرم .. 


هر چه هستی باش! اما باش ..


بکش ..
بميران ..
بسوزان ..
اما مادرم باش  ..

- داره سخت ميگذره .. خونه خاليه از نبودنت .. برگرد ..