تنکسی


 دیشب : 


+ میدونی ته دوستی ما چی میشه؟
همنجوری دنیا میگذره همچنان منو تو سینگل موندیم، بعد تصمیم میگیرم با هم دوست بشیم که یهو دنیا تموم میشه.

- دنیا معمولن بر اساس ک.ر زدن به ما بنا نهاده شده! 

پایان‌های خوش خیلی سختن، خیلی ..


تصویر اول : 

از در مکانیک اومدم بیرون وسط حیاط شلوغ شده بود ، اومد جلو کارت ویزیتشو داد دستم و رفت .. بعد هم اطرافیان متجب از سرخ شدن ناگهانی من 

تصویر دوم : 

براش جزوه برده بودم دانشگاه هوافضا، دی وی دی آهنگ زده بود واسم. اومدم خونه دی وی دی رو گذاشتم تو کمد بدون اینکه ببینم توش چیه، بیشتر از این نمیخواستم

تصویر سوم :

 5نفری نشستیم تو ماشین بریم فرهنگسرای اشراق ، اول گفتیم بریم بانک ملی، بعد هم با کلی بدبختی اشراق رو پیدا کردیم ده دیقه قدم زدیم ، برگشتیم . تو راه برگشت با 206 تصادف کردیم ، که راننده جای خسارت شماره داد 

تصویر چهارم :

اومدیم طبقه دوم مرکزی دنبال نمره ، سلوا نشسته رو زمین ، ازش تقلب گرفتن داره اخراج میشه . پامو گذاشتم رو شوقاژ دارم بند کفشمو میبندم میگه چند نمره میخوای ؟ میگم 2نمره همون موقع موبایلم زنگ خورد. گفت دیگه دنبال نمره نرو، سیستم قفل شد ..

تصویر پنجم : 

رفتم دانشکده علوم ، از کارنامه‌م پرینت گرفتم زیرش نوشتم دکتر فیلانی به من 2 نمره بدید مشروط نشم وگرنه اخراج میشم، در اتاقش قفل بود از زیر در انداختم تو اتاقش . تو راه یکی از بچه‌ها رو دیدم گفت اشتباه کردی، اون نامه رو ببینه 5، 6 نمره کم میکنه ازت .. زنگ زدم خونه هق هق که بدبخت شدم . فرداش رفتم از زیر در بردارم دیدم نیست ، صبحش یه استاد دیگه بهم نمره داده بود. خدافظ مشروطی ..

تصویر ششم : 

عاطفه زنگ زد گفت بیا دانشکده برق ببینیمت. رفتم برق 4نفری رفتیم ته حیاط نشستیم حرف زدیم ، شروع میکنیم کل کل سیگار روشن میکنیم ، قرارمون اینه هرکی دیرتر خاموش کرد برنده س . هی اطراف رو نگاه میکنیم حراست نیاد ، اون طرف ساختمون حس میکنیم یه آقاهه که لباس آبی تنشه داره مارو نگاه میکنه سریع خاموش میکنیم. موقع برگشتن بیشتر که دقت میکنیم میبینم اون موجود آبی رنگ سطل آشغال بود نه آدم!

تصویر هفتم :

امتحان الگوریتم افتاده بود شهریور، با نوید می‌رفتیم حیاط برق درس میخوندیم/ ماه رمضون و روزه‌خواری و آقای برقی ..

تصویر هشتم :

تو حیاط دانشگاه یه پسره رو دیدم داشت پیپ می‌کشید منم که فتیش پیپ دارم، همون باعث شد جذبش بشم. هیچ وقت نفهمیدم اسمش چیه یا چه مقطعی میخونه اما همیشه ازش خوشم میومد چون تو دانشکده‌ی برق دیده بودمش اسمشو گذاشتم آقای برقی .. زمانی شکست عشقی خوردم که تو کوچه‌ی دانشگاه دیدم با یه دختره دست تو دست لب رو لب وایساده :))

تصویر نهم : 

تو لابی مکانیک نشسته بودم با لپتاپ‌م سر و کله میزدم تا امتحان دوستم تموم شه، همون موقع صداشو از پشت سرم شنیدم که با دوستش حرف میزد، یه لحظه فکر کردم اشتباه شده برگشتم طرفش دیدم همونه، یک سال ونیم گذشته بود همه فکر میکردن اخراج شده، حسی نبود جز بی‌تفاوتی و کمی تنفر

تصویر دهم:

قراره بعد امتحان بریم دست جمعی بچرخیم، 6، 7 نفری از دانشگاه اومدیم بیرون کرممون گرفت  رفتیم تو صف تاکسی‌های کرج وایسادیم، صف خیلی شلوغی بود، تا نوبت ما شد یهو از صف اومدیم بیرون. قیافه‌ی مردم بعد اینکه یه عالمه جلوشون خالی شد دیدنی بود ، تا پارک دنا میخوند در این درگه که گه گه گه ...

تصویر یازدهم: 

تو حیاط عمران نشستیم داریم با نوید و نادر بحث میکنیم سر پروژه مالتی مدیا، برای بار سوم موبایلم زنگ خورد و پشت‌بندش اسمس اومد.. یدفه ساکت نشستم رو صندلی و حرفی نزدم، وقتی نوید اینا رفتن زنگ زدم هماهنگ کردم کجا ببینمش

 تصویر دوازدهم: 

نشستیم عمران درس میخوندیم به سرمون زد بریم دفتر مرکزی ریاضی مهندسی رو حذف کنیم، وسایلمونو گذاشتیم تو کتابخونه از دانشگاه اومدیم بیرون رفتیم درس رو حذف کردیم وقتی برگشتیم دیگه تو دانشگاه راهمون ندادن، رفتیم وسایلمونو برداشتیم موقع برگشتن فحش رو کشیدیم به حراست و برگشتیم خونه

تصویر سیزدهم:

نصف امتحانا دانشکده عمران بود نصفش دانشکده‌ی مکانیک، منم قاطی کردم امتحانی که دانشکده مکانیک بود رو رفتم عمران. ساعت 8 شده بود من بین طبقات دانشکده عمران میچرخیدم اما خبری از بچه‌ها نبود.. امتحان شروع شده بود و من هیشکی رو پیدا نمیکردم حراست هم نمیدونست.. تلفن زدم خونه گفتم از سایت دانشگاه ببین، فهمیدم امتحانا مکانیکه اشتباه اومدم . اون موقع ولیعصر تازه یه طرفه شده بود زیاد خبری از بی‌آر‌تی نبود. شدید سرما خورده بودم کل راه رو دوییدم رسیدم میدون ونک دیگه بریدم میخواستم بیخیال امتحان شم تاکسی سوار شم بیام خونه چون نیم ساعت از امتحان گذشته بود. اما گفتم میرم فوقش راه نمیدن دیگه، نفسم بالا نمیومد به زور خودمو کشوندم تا دانشکده مکانیک تو ملاصدرا، رفتم تو آسانسور برم طبقه دوم رفت طبقه -1 ، بعد -2 ، بعد همکف و بعد یک ربع رفت طبقه دوم خوشبختانه برگه‌ی حضور و غیاب هنوز سر کلاس بود و من با 45 دقیقه تاخیر تونستم امتحان بدم. بعد از اون هم بلافاصله یه امتحان دیگه داشتم ، خوشبختانه جفتش رو با نمره‌ی خوب پاس کردم. اما استرسی که بهم وارد شد هنوز یادمه ..

تصویر چهارهم: (24 اردیبهشت 91)

تنها یه درسم مونده که معرفی به استاد کردم، رفتم تو اتاق استاد تا امتحان بدم تا اسممو فهمید گفت با فلانی نسبتی داری ؟ گفتم بله خواهرمه، گفت جدی میگی؟ پس تو چرا انقدر درس نخون شدی؟گفتم من که همه سوالارو حل کردم گفت نه کلی میگم . بهم داد 12 بعد گفت چون بچه‌ی خوبی هستی بهت 14 میدم. پایان دانشگاه و خلاص 


پی‌نوشت: دلم برای دانشگاه تنگ شده، همین روزا نتیجه‌ی ارشد میاد، دعا کنید برام .