چقدرش را نمیدانم ...
چقدر فکر کردم تا پسورد اینجا یادم بیاد، سی ثانیه هم خیره شدم ببینم از کجا پست جدید رو مینوشتم.
این روزا عجیب دلتنگ گذشتهها شدم. دلتنگ روزای دانشگاه، دوران لیسانس، قدم زدن تو ولیعصر، پاساژ گردی، پیچوندنها.. کافه پراگ..
یاد اون موقع افتادم که وقتی فهمیدم تو کافه پراگی چجوری آژانس گرفتم و خودمو رسوندم تا اونجا، چقدر دلگیر بودم که سر میزتون دختر هست. وقتی اومدم خونه چقدر با بغض اهنگ: اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم رو گوش دادم..
اصلا نمیدونم چرا یادش افتاد فقط یه سری تصویرها هی جلو چشمم رژه میره و خب این یکی از پررنگترینهاست.
زندگی من عوص شده، خیلی عوض شده. شاید یه سال دیگه شاید چندماه دیگه من از یه کشور دیگه در حالی که خیلی دلتنگم پست بذارم. حرف دارم خیلی حرف دارم . من بعد از 8 سال کنار گذاشتنت بلاخره دارم طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میچشم. برام عزیزه، دوست داشتنیه ولی اون حس و حالی که به تو داشتم نمیدونم چرا کمرنگه شاید چون بزرگ شدم مثلا، عاقل شدم نمیدونم.
من آدمی نیستم که بخوام زندگیم برگرده عقب ولی عجیب دلم هوای 6، 7 سال پیش رو کرده.
این وبلاگ هم منو برد به اون دوران. دوران پارادوکس و سزار و گودر و هرمس و الیزه و ..
بیربط: من ناراحتم، ناراحتم از اینکه ویزام اوکی نشد، دلگیرم از قانون مزخرف اون کشور، کشوری که همیشه آرزوم بود توش زندگی کنم.. درست یه هفته قبل مصاحبهی من باید قانون تصویب شه؟؟ شت خب.