پیش نوشت :
از امتحان اومدم خونه ، خسته بودم چون از دیشب تا حالا بیدارم ، ناخواسته یه چیزی به مامانم گفتم که ناراحت شد اومدم تو اتاق عذاب وجدان گرفتم ، اومدم تو وبلاگم یه کم غر بزنم دیدم بلاگفا داون شده ، رفتم فیس بوک همینجوری میرفتم عقب نوشته های روی وال م رو میخوندم که رسیدم به این نوشته ی پایین .. 

دخترک دستان یخ زده ی مرد را با ترحم گرفت و مرد عینک سیاه با لبخندی مرموز گفت:اولین کوچه ی بن بست قبل از میدان , بپیچ تویش دخترم...


توضیح : جمله ی بالا یه مینیماله که دوستم راجع به من نوشته ( سلام عاطی) ، کلن جنبه ی فان داره . بعد از مدت ها وقتی دوباره خوندم یک ربع داشتم میخندیدم . دیدم یه کم به چیزی که میخوام راجع بهش حرف بزنم نزدیکه واسه همین میخوام یه توضیح بدم راجع به نوشته ش : 

ماجرا این بود که من سر خیابون 16 آذر یه پیرمرد نابینا دیدم ، گفت دخترم میخوام برم اونور خیابون ، دستشو گرفتم بردم اونور خیابون گفت دخترم میخوام برم میدون انقلاب منو میبری ؟ گفتم باشه .. دستشو گرفته بودم با هم داشتیم میرفتیم سمت انقلاب ، تو راه دو تا از دوستام که باهاشون قرار داشتم رو دیدم . اونا منو با پیرمرده دس تو دس دیدن شوکه شدن ، گفتم الان میام . بردمش میدون انقلاب ، گفت دخترم مسجد کجاست ؟ میشه منو ببری مسجد ؟ گفتم والا بلد نیستم ، - بابام همیشه میگه دختر تو از کل تهران فقط ونک رو بلدی ؟ - نمیدونستم مسجد کجاست ، از طرفی دوستام منتظرم بودن هی زنگ میزدن به موبایلم ،  پیرمرده رو بردم اونور خیابون همون طرف های مترو انقلاب ، بعد خدافظی کردم برگشتم . دوستام خب خندیدن بهم که تو دیوونه ای این کار هارو میکنی و الان دو تا بال درآوردی فرشته ی مهربون و این حرفا .. کاری ندارم به این چیزا ، این جریان واسه 23 فروردینه ، ولی شاید باورتون نشه از اون موقع من این عذاب وجدان رو دارم که چرا پیرمرده رو تا مسجد نرسوندم .. یعنی روزی نیست که نگم خدا منو ببخش ، غلط کردم پیرمرد نابینا رو وسط انقلاب ول کردم.. نمیدونم چرا همش قیافه ش میاد جلو چشمم .. 
ینی خدا از همه یه ذره وجدان گرفته ریخته تو وجود من ، سر هر موضوعی که خودم مقصر باشم / یکی دیگه مقصر باشه / جریان کلن به من ربطی نداشته باشه / به من ربط داشته باشه ،  ینی سر هر چیز بی ربط و با ربطی من عذاب وجدان میگیرم .. 
خسته شدم ، موقع امتحاناست ، استرس دارم . دوستم زنگ میزنه جواب تلفنش رو نمیدم بعد یه عذاب وجدانی میگیرم که چرا عن میکنم خودمو ، شاید کار واجب داره .. 
من زیاد چایی میخورم و متاسفانه همیشه توقع دارم چایی حاضر و آماده باشه .. ساعت 8 از تو خیابون زنگ زدم به مامانم که دارم میام خونه چایی حاضر کن واسم ، اومدم دیدم چایی حاضر نیس عصبی شدم یه چیزی گفتم ، بعد اومدم تو اتاق عذاب وجدان گرفتم که این بنده خدا که روزی 14 تا قرص میخوره مگه نوکر منه  .. 
اصلن خدا میشه یه کم از شدت وجدان من کم کنی ؟ نمیخوام بی وجدان بشم مث خیلی ها که هزار تا کار میکنن ولی عین خیالشون نیس ،  فقط میخوام دیگه به این شدت نباشه .. خسته شدم بس که هی فک کردم الان فیلانی از حرفم ناراحت شده یا نه ؟ الان کاری که انجام میدم درسته یا نه ؟ الان چه غلطی کنم ؟ 

والا کی به فکر خوشحالی یا ناراحتیه منه آخه .. اه اه اه