اوايل کلن تو همه چيز اختلاف نظر داشتيم ، اون هميشه ساده بود و من فکرم تو تجملات .. گذشت ، خيلي بيشتر با هم صميمي شديم ،  اون حرف ميزد و من گوش ميدادم ، هنوز حرفش تموم نشده بود ، من ميگفتم اون گوش ميداد .. ديگه مث قبل رفتارمون سينوسي نبود  .. يکي شديم ، با هم گريه کرديم و خنديديم ، با هم مريض شديم ، با هم افسرده شديم  ..

.

.

بين من و تو اين همه فاصله بود .. چي باعث شد انقدر شبيه هم بشيم ؟ 

شايد کلن بي خيال همه چي شديم .. 
آرزوهامون
..  علاقه هامون ..  

پ.ن 1: رونوشت نداره .. شايد يه داستان .. شايد حرف دل !  .. شايد .. 
پ.ن 2 : دارم ميرم جايي که با اعتقاداتم يه دنيا فاصله س ، شاید خوب شدم ، شایدم نه  .. به قول دوستي
 : پشت سرم کاسه اي آب بريزيد و شکيباييتان را در کوله بارم بگنجانيد تا در اين مسير طولاني طاقت بياورم..