ما هم زمانی رویایی داشتیم ..
اوايل کلن تو همه چيز اختلاف نظر داشتيم ، اون هميشه ساده بود و من فکرم تو تجملات .. گذشت ، خيلي بيشتر با هم صميمي شديم ، اون حرف ميزد و من گوش ميدادم ، هنوز حرفش تموم نشده بود ، من ميگفتم اون گوش ميداد .. ديگه مث قبل رفتارمون سينوسي نبود .. يکي شديم ، با هم گريه کرديم و خنديديم ، با هم مريض شديم ، با هم افسرده شديم ..
.
.
بين من و تو اين همه فاصله بود .. چي باعث شد انقدر شبيه هم بشيم ؟
شايد
کلن بي خيال همه چي شديم ..
آرزوهامون ..
علاقه
هامون ..
پ.ن
1: رونوشت نداره .. شايد يه داستان .. شايد حرف دل ! .. شايد ..
پ.ن 2 : دارم ميرم جايي که با اعتقاداتم يه دنيا فاصله س ، شاید خوب شدم ، شایدم
نه .. به قول دوستي : پشت سرم کاسه اي آب بريزيد و شکيباييتان
را در کوله بارم بگنجانيد تا در اين مسير طولاني طاقت بياورم..
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:17 AM توسط Ms