گریه مون هیچ .. خنده مون هیچ .. باخته و برنده مون هیچ ..


نشسته بودیم کنار هم ، تو فکر بودم ، یکدفعه برگشتم بهش گفتم : دقت کردی هیچ وقت من و تو همزمان خوشحال نبودیم یا برعکس ؟ کلن هیچ وقت همزمان یه حس رو نداشتیم .. همیشه یکی شاد بود و اون یکی داغون  .. برگشت تو چشمام نگاه کرد و گفت : اوهوم .. چرا واقعن ؟.. 
رفتیم سارا نهار بخوریم  ، سفارش داده بودیم تا حاضر بشه گفت میرم بالا یه تلفن بزنم میام .. منم نشسته بودم و سرم تو گوشیم بود ، داشتم اس ام اس هامو می خوندم .. دیدم با خوشحالی اومد پایین .. یه موضوعی پیش اومده بود که خیلی خوشحالش کرده بود .. رو هوا بود کلن .. اما من بعد از خوندن اون اس ام اس ها و  یکی از آهنگای فریدون که اونجا پخش میشد ، اشک تو چشمام جمع شده بود .. منو نگاه کرد ، یه دفعه ساکت شد .. گفت من دلم نمیاد خوشحال باشم وقتی تو ناراحتی ..  گذشت ..  
چند شب پیش وقتی من سر یه موضوعی خیلی خوشحال بودم ، اون ناراحت بود و گریه میکرد .. 

.

.

.

میخوام بگم الان مث هم شدیم ..
دقیقن مث هم .. 

یاد باد ، آن که نهانت نظری با ما بود..


بعد از یه هفته فشار و استرس و بغض و بی خوابی صبح از خواب بلند میشی ، میبینی دو تا از عزیزترین کسانت رو از دست دادی .. اونم به خاطر سهل انگاری خودت .. به خاطر اینکه تمام هفته فکرت پیش یکی دیگه بود .. منو ببخش که سرت داد زدم اون روز .. باعث مرگ شما دو تا من بودم .. 
صبح ای که اینجوری شروع بشه .. وقتی با گریه از خونه میری بیرون تا بری دانشگاه و از اول همت تا سیدخندان تو تاکسی این آهنگ هایده پخش بشه

"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
 بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

خالی از خودخواهی من ، برتر از آلایش تن
 من تو را بالاتر از غم ، برتر از من دوست دارم
 "

.

.

باید همونجا سرتو بزاری زمین و بمیری .. 

روزی ، شبی ، من و خیالی مبهم..


اومدم یه پست طویل و طولانی نوشتم ، اما چون آدم آنرمالی هستم زدم همشو پاک کردم ..

از بچه گی وقتی همه دخترا در جواب سوال تو آینده میخواین چی کاره بشید جواب کلیشه ی معلم و دکتر رو میدادن من میگفتم میخوام پلیس یا آتش نشان بشم .. عاشق بروسلی بودم تا اونجا که رفتم  کلاس کاراته و وقتی کمربند آبی رو گرفتم دیگه نشد برم ( به درست لطمه میخوره دخترم ! بهتره نری  ) یه کم بزرگ تر شدم دوس داشتم بازیگر بشم (صحبت راجع به بازیگری در خانه ی ما حرام است ! با تشکر ) .. بعد دوس داشتم وکیل بشم برم تو دادگاهها  ( چون کلن از رشته ی انسانی و درساش بدم میومد این کنسل شد ) .. دلم میخواس دامپزشک یا جراح قلب بشم که بازم نشد ( خواهر و برادرت ریاضی خوندن اصلن حرف تجربی رو نزن ! برو ریاضی ..  ) رفتم ریاضی و دوس داشتم عمران بخونم که نشد .. ( کنکور دادم و رشته ی کامپیوتر نرم افزار قبول شدم .. کامپیوتر سخت افزار و بیشتر دوس داشتم ! ) عاشق رقص مایکل جکسون بودم دلم میخواس برم یه جا یاد بگیرم نشد .. ( چی بگم والا .. خدا بیامرزش ! .. ) .. عاشق پرکاشن و دف و تنبک بودم ( فقط نمیدونم چرا رفتم گیتار خریدم و اصن دس بهش نزدم ) .. عاشق سرعتم  و و و  ..

هیچ وقت از عروسک و دست بند و انگشتر و کلن چیزای دخترونه خوشم نمیومده ، همیشه اسپرت پوشیدم ، کلن سلیقه ی پسرونه ای دارم .. تعداد آدمایی که تو زندگیم ازشون خوشم میاد خیلی محدوده .. وقتی در جواب دوستی هی میگفتم اه از این خوشم نمیاد .. اه اون کیه دیگه .. اه فیلانی آدمه .. گفت بابا تو از کی/چی خوشت میاد ؟؟اونارو بگو که بعدش هرچی موند بفهمم بدت میاد ازش ..  
سعی میکنم زیاد نزارم کسی بهم نزدیک بشه ، چون خودش آسیب میبینه ، آدمی هستم که تو ۲۴ ساعت ۱۰۰ دفه تغییر رفتار میدم ، نوارقلب رو دیدین ؟ دقیقن مث همون ! الانم که دیگه کلن آدم جدید تو زندگیم راه نمیدم .. از ادمی بدم بیاد به سرعت حذف میشه .. ولی حاضرم هرکاری رو واسه کسی که دوسش دارم انجام بدم ، حالا اون میخواد خر حسابم کنه یا الخ ..  

حالا این همه چرت و پرت گفتم که بگم ، هیچ وخ به اون چیزی که دوس داشتم نرسیدم .. هیچ وخ آدمی که دوسش داشتم باهام نمونده ، وقتی تو شرایط بدی بودم گذاشته و رفته .. رفته که رفته ..  الان به مرحله ای رسیدم که زندگی داره منو میکنه ( من زندگی نمیکنم ) .. روزا همینجوری داره میگذره ، عینه هم ، بدون هیچ هیجانی .. هر روز آشغال تر از دیروز .. الانم انقد فشار عصبی روم زیاده که تو خیابون مردم با بسم الله از کنارم رد میشن .. فقط منتظرم یکی یه حرکتی کنه اون وخ تمام این فشارای  عصبی رو یه جا سرش خالی می کنم ..
خلاصه اینکه انگیزه ای واسه ادامه ی زندگی ندارم ، داره میگذره واسه خودش منم نشسته م دارم گذر زمان رو نگا میکنم .. بگذر ببینم میخواد مارو به کجا ببره  .. آخرش هیچی نیس ، هممون بازیچه ایم .. پوچ ِ پوچ ..

۴ ، ۵ ترم دیگه اگه دانشگاه مشروط نشدم و اخراج از این خراب شده میرم .. میرم یه جایی که کسی بهم نگه این کارو کن اون کارو نکن .. میرم دنبال اون چیزایی که دوس داشتم .. فرار میکنم از جایی که تو توش زندگی میکنی ، نفس میکشی  و الخ ..  برم شاید منم فهمیدم زندگی چیه .. برم جایی که واسه یه وجب بالاتر بودن ِ مانتوت از رو زانوت یک ساعت جواب پس ندی ، یه مشت  چادری عوضی که تنها از صداشون میتونی تشخیص بدی مرد نیستن ال سیبیل تحقیرت نکنن جلو در دانشگاه ..
برم جایی که وقتی سوار تاکسی میشی دست یارو از تو یقه ی مانتوی تو سر در نیاره .. فرار کنم از حرفای خاله زنکی این و اون .. از بچه بازی های تو .. تحقیر کردنات اذیت کردنات .. تو انتظار گذاشتنت .. هی ..
کلن برم جایی که بود چشم و گوشی با کس .. برم آنجا که مرا منتظرند ..

محسن تو آرشیو بی نظیر ۲۰۰۸ وبلاگش اینو نوشته :
ایکاش میشد برید. ایکاش میشد از همه آدمای اطراف کند و جدا شد و رفت یه جای دور. جایی که دست هیچ بنی بشری حداقل از نوع آشنا به آدم نرسه. که بری تویه گوشه واسه خودت بگذرونی. ببری از این همه دروغ، کل کل، خودآزاری و دیگر آزاری، از این همه باید و نباید که دست و پای ما رو بسته. شاید یه روی رفتم . فعلا دارم روش فکر می کنم. شاید یک روز بدون خداحافظی هم رفتم حتی. آن روز دلم برای هیچ کسی جز خودم تنگ نیست نه دوست نه آشنا و نه فامیل حتی.

برم دیگه ..

دوستت دارم ؟


چرا به هرکی میگی دوستت دارم یا یه رفتار عجیبی از خودش نشون میده که متنفرت کنه ، یا کلن میزاره میره .. همیشه تو زندگیم به هرکی گفتم دوستت دارم رفته و دیگه پشت سرش م نگاه نکرده .. نه تنها در مورد آدما ، حتی گربه ای که ۷ سال داشتمش ، وقتی تو حیاط بغلش کردم گفتم دوستت دارم لعنتی رفت و الان دو ساله منتظرم برگرده .. به داداشم گفتم دوستت دارم یه ماه بعدش ازدواج کرد الان حتی دو ماه یه بارم نمی بینمش .. واسه همینه تا الان به مامان و بابام نگفتم دوستتون دارم .. میترسم تا بگم طلاق بگیرن و برن ..

پ.ن : از هرکی متنفر بودم اومده سراغم .. این دیگه چه صیغه ایه خدا ؟