بعد از یه هفته فشار و استرس و بغض و بی خوابی صبح از خواب بلند میشی ، میبینی دو تا از عزیزترین کسانت رو از دست دادی .. اونم به خاطر سهل انگاری خودت .. به خاطر اینکه تمام هفته فکرت پیش یکی دیگه بود .. منو ببخش که سرت داد زدم اون روز .. باعث مرگ شما دو تا من بودم .. 
صبح ای که اینجوری شروع بشه .. وقتی با گریه از خونه میری بیرون تا بری دانشگاه و از اول همت تا سیدخندان تو تاکسی این آهنگ هایده پخش بشه

"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
 بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

خالی از خودخواهی من ، برتر از آلایش تن
 من تو را بالاتر از غم ، برتر از من دوست دارم
 "

.

.

باید همونجا سرتو بزاری زمین و بمیری ..